وبیان | webyan.ir

خانه مجازی وبلاگ نویسان استان بوشهر

وبیان | webyan.ir

خانه مجازی وبلاگ نویسان استان بوشهر

وبیان | webyan.ir

به دلیل به روز بودن وبیان از دیگر صفحه هات دیدن نمایید.

آخرین نظرات

منتظرِ دعوت نامه ات هستم

| پنجشنبه, ۱ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۳۵ ب.ظ

" وبیان" به نقل از وبلاگ"دریـــــــــــــــــای بصیــــــــــــرت" نوشت: 

وقتی دلم میگیرد همیشه به تو فکر میکنم آن زمان است که حرم زیبایت آنچنان در ذهنم مینشیند که انگار در حرمت هستم، احساست میکنم با تمام وجودم. صحن زیبا و با شکوه انقلاب را با تمام وجود حس میکنم گنبد طلایت جلوی چشمانم خود نمایی میکند بغض در گلویم میشکند وآسمان چشمانم بارانی میشود نمیدانم چه سریست و با دلم چه کردی ولی هرچه کردی زیباست چشمانم را سریع با دستانم پاک میکنم تا مانع دیدن حرمت نشود وترسی که همچون موریانه وجودم را میخورد ترسم مرا از تو بگیرد این سفر ونتوانسته باشم معرفت در کنار تو بودن را درک کنم و حرمت را سیر تماشا کنم قلبی که در سینه از شوق دیدارت شکسته و بغضی که از شادی رسیدن به تو در گلو با سکوت میشکند همه وهمه زیباست چون به شوق دیدار توست. آنجا جایی است که زائران در عرش با خدا سخن میگویند سخن با خدا در عرش همان است که آرزوی من وتو و خیلی هاست ..............

آرامش آن شب ها به مولا قابل مقایسه نیست چه شب ها که در کنار حرمت به من توفیق اشک ریختن دادی ممنونتم. شب هایی که برایم دل بریدن از حرمت سخت بود چگونه دوری از تورا تحمل کنم  یا امام رضا (ع)؟ نگذار از تو دور شوم دلم را برای خودت نگه دار نمی خواهم با رفتنم دلم باز گردد این دل ارزانی توست بگذار اگر قرار است باز گردم فقط و فقط جسمم باز گردد دلم رو پس نده آقای خوبان . زِم زِمه هایم با اشک جاری بود و چشمانی که با التماس به پنجره فولادت دوخته شده بود تا شاید معجونی برای این دلم پیدا شود و تسکینی برای این دل زارم شود هر وقت قصد رفتن میکردم و یادته آقا جون.... پاهایم یاریم نمیکرد وبغض گلویم را میفشارد و جویبار اشک امانم را میبرید وباز به فرش های حرمت دوخته میشدم و مثل بارانِ بهاری چشم هایم شروع به باریدن میکرد چه زیبا بود آن دعاهایی که در حرمت میخواندم چه زیبا بود آن زمان که محو تماشایت میشدم خودم را فراموش میکردم و با تمام وجودم به تو توجه داشتم تا قبل از این که به دیدارت بیایم خواسته هایم را در ذهن مرور میکردم که از تو بخواهم ولی وقتی وارد حرمت شدم انگار که مُهری بر دهانم خورده بود خواسته هایم را فراموش کردم هر که گفته بود التماس دعا سریع دعا کردم که تمام بشه و فقط  سکوت کنم وحواسم باشد که کلامی نگویم که برنجی در ذهنم به فکر فرو رفتم و به خود می گفتم  چه خواسته های که نداشتم ولی با وجودم در آن مکان احساس کردم به تمام آرزو هایم رسیدم و دیگر خواسته ای ندارم فقط بُهت زده بودم و میگفتم فقط تو رو میخوام آقا. دلم هم برای تو گرچه از اشتباهات و گناه ها سیاه شده ولی برای تو تو زنگار دلم را بزُدای. آنجا از خود بیخود شده بودم وفقط آن دو خواسته را داشتم والتماس میکردم تا معرفتی امام رضایی به من بده. تا آنجا بودم فقط این دو چیز را میخواستم احساس میکردم میخواهند من را از او بگیرند سخت بود دوری از امام ولی ساعت همچون باد میگذشت. روز آخر را فراموش نمیکنم مثل کسی که دارند تمام هستیش را ازش میگیرن التماس میکردم وبه آقا میگفتم امروز کاروان نرود تا بتوانم امشب هم در حرمش باشم وقتی داشتم دعای وداع میخواندم مانند کسی که عزیزش را از دست داده اشک میریختم .

عاشق این بودم که خادم آقام بشم روز آخر بود باید باز میگشتم تا میخواستم از جایم برخیزم و بروم پاهایم میلرزید بغض گلویم نفسم را بند می آوردو چشمانم طاقت نمیاورد وباز......... . به سرم زد برم برای اینکه خادم بشم شرایط بپرسم رفتم و متاسفانه قابل نبودم خادم بشم و رو کردم به حرمش گفتم دست رد به سینم زدی ولی دوباره تلاش میکنم شاید قابلم دونستی.درراه برگشت به هتل بودم ولی هر بار برمیگشتم و به حرم نگاه میکردم، خیلی سخت بود تو دلم دعا میکردم که امشب هم بمونم تو راه برگشت بودم رفتم غذا سفارش دادم فکر کنم ساعت 2 بود تماس گرفتند گفتند امشب اینجاییم فردا صبح حرکته از خوشحالی سر و پا نمیشناختم سریع غذام و خوردمو دوباره راهی حرم شدم گفتم امام رضا ممنونتم که اجازه موندن دادی شب که شد دوباره دلم طاقت نیاورد شروع کردم به گریه ساعت داشت به سرعت میگذشت و صبح نزدیک بود همش با خودم میگفتم چطوری برم چطوری ازت دور شم دلم میخواست میشد فریا زد و زمان را نگه داشت ولی زمان همچنان با سرعت می گذشت تا نماز صبح اونجا بودیم نماز را خوندیمو حرکت کردیم نمیدونستم با این دل که طاقت نداشت چه کنم سپردم به امام رضا گفتم نزار با من برگرده پیشه خودت نگهش دار دلم وخودت گره بزن به پنجره فولادت با همان دست پدرانت. وحالا که برگشتم ومدت دوماه است که از برگشتم گذشته هنوز برایت بی تابی میکند . این بی قراری را از دلم نگیر که زیباست. تو رو به جوادت آقا دوباره دعوتم کن بزار بیام یه گوشه از حرمت بشینم تو همانی که تمام عالم عاشق تو خاندانِ پاکت هستند .منتظرِ دعوت نامه ات هستم نگاهی بنما بردل زارم مولای خوبان.

نوشته:مرجان عباسی

  • ۹۳/۰۳/۰۱

نظرات  (۱)

  • ایستگاه معلمان دلوار
  • عکس مقبره ی رئیس علی دلواری در نجف

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">