خاطرات سفر به سرزمین لاله های سرخ سرزمینم
" وبیان" به نقل از وبلاگ"❀◕ ‿ ◕❀ SARYRA ❀◕ ‿ ◕❀ " نوشت:
نگاره های دلم از خاطرات لاله های سرخ سرزمینم
خیلی دوس داشتم خاطراتم رو با عکسهایی که از اونجا گرفتم بذارم ولی هر کاری میکنم آپلود مشکل داره
و بعدا" حتما" براتون عکسها رو میذارم
به اردو راهیان نور خیلی دوس دارم تو هم با ما باشی ولی من در شرایطی نبودم بتونم دعوتش را
قبول کنم اما با جسارت تونستم دعوت شهدا رو قبول کنم ینی عشق شهدا بود تونستم قبول کنم بعد از چند
روز به مسئول بسیج دانشگاه زنگ زدم و گفتم اسم من هم به لیست اسامی اضافه کنه و به دوستم زنگ
زدم وقتی بهش گفتم اسمم رو به لیست اعزامی ها اضافه کردم از پشت تلفن شوق و خوشحالی رو از صداش
میشنیدم چند روز دیگه گذشت و دوباره دوستم اس داد بهم گفت اسمت رو واسه گروه مستند سازی نوشتم و
دوشنبه جلسه داریم حتما" باید تو جلسه حضور داشته باشی اما باز هم نه شرایط جسمی خوبی داشتم و
نه روحی ولی نمیدانم چی باعث شد که در جلسه شرکت کردم وقتی وارد اتاق جلسه شدم بعد از
گفتگو ها شنیدم دو نفر از بچه های صدا و سیما هم هستن خیلی خوشحال شدم قبل از رفتن به سفر
اتفاقی کارگردان و تصویربرداری که قرار بود باهامون بیاد رو از نزدیک دیدم بهش گفتم خیلی خوشحالم
با هم همسفر هستیم و منم جزء گروه مستند هستم اما وقتی گفت نمیتوم بیام و امتحان ارشد دارم و
بچه های دیگه به جا من میان ناراحت شدم
بعد از چند روز چشم انتظاری صبح پنجشنبه ۱۵ اسفند ۹۲ به سوی شهر لاله ها ی خونین حرکت کردیم
ماهشهر حسینه سپاه یادمان ۵ شهید گمنام اولین توقفمان شد همانجا بچه های صدا و سیما را دیدم و
دوباره خوشحال شدم چون با این تصویر بردار و گزارشگر از قبل آشنایی داشتم
بعد از توقف ماهشهر به سمت اروند رفتیم اروندی که از اسمش پیداشت رودی خروشان و پرتلاطم
ولی آنقدآرام مرا در آغوش گرفت که هنوز احساسش میکنم آرام و تنها روی پل اروند نشستم هیچ
کس نبود نسیم خنکی میوزید کم کم هوا سردتر شد و به خود میلرزیدم با صدای دعای کمیلی
که سمت فاو به گوش میرسد هر لحظه آرامتر میشدم بغض گلویم را میفشارید اشک از چشمانم جاری شد
به سختی از اروند دل کندم و به سمت مارد رفتیم همانجا یی که تا صبج وقتی همه در خوابگاه به خواب
ناز بودن ولی من در بیابانی خیلی تاریک دور از خوابگاه که صدای سگ های ولگرد آرامش و سکوت شب را بر هم میزد
کنار ۹ شهید گمنام بدون هیچ ترسی نشستم و با شهدا درد دل کردم همان جایی که حس عجیبی داشتم
و نمیتوانم از آن حسم به هیچ کس بگویم و خدا میداند و بس شاید به هر کسی بگم و بشنود خنده اش بگیرد
صبح دعای ندبه را کنار همان ۹ شهید خواندیم و راهی شلمچه شدیم جایی که برای لاله ها مثل شمع نیمه جون
می افروختم بعد از شلمچه یادمان شهدای رمضان و بعد از آن غروبی نفس گیر قدم به خاک طلائیه
گذاشتیم خاکی که بوی شهادت میداد و با صدای بسیجی هایی که تنگ غروب بعد از اذان برای بدرقه
زائران دستهایشان را به هم حلقه زده بودند و سرود شهادت شهادت همه آرزومه شهادت شهادت رویای
ناتمومه رو میخوندین وبا عطر تربت اونجا آمیخته شده بود که مو به تنم آدم سیخ میشد و بیشتر بوی
شهادت شهدایی که روی همون خاکها قطره های خونشون جاری شده بود رو احساس میکردم با
دلی شکسته اونجا رو ترک کردم و به سوی مزار شهدای هویزه رفتیم آنجا که نای نفس کشیدن نداشتم
چشمهایم سویی نداشت فقط صدایی به گوشم میرسید که میگفتند چه شدی دختر چرا اینقد رنگ پریده و
قرمزی به سختی قدم بر میداشتم به سوی مزار شهدای هویزه رفتیم زیارت آل یاسین را همگی همصدا
خواندیم دیگر طاقت نداشتم و دیگر نفهمیدم چه شد که به اتفاق سرژرست و دیگر دوستانم
سر از اورژانس ۱۱۵ درآوردم
تا صبح هذیان میگفتم تب داشتم خیس عرق و گرما بودم صبح دوباره به زیارت شهدای هویزه رفتیم اونجا روایت دختری
شد که از طریق دوستم زینب کم و بیش آشنایی داشتم از لابلای صحبت هایش شنیدم که میگفت تا یکی
دو سال پیش به حجاب توجه چندانی نداشتم و پارسال در
فکه خودم را پیدا کرد م و با شهدا عهد بستم همیشه تا زنده هستم چادر به سر کنم و امسال دوباره آمدم
تا در کنار شهید علم الهدی شمع جشن تولد یک سالگیم را فوت کنم هویزه برایم خاطره ای زیبا و
بیادماندنی شد هم اشک میریختم و هم میخندیدم
کوله ها را به دوش انداختیم به سوی فکه قتلگاه شهید آوینی رفتیم بیابانی بود پر از شن های نرم و
روان و دنیایی عجیب که باهر قدم گذاشتن برروی شن های نرم و سوزناک آرامش خاصی بهت دست میداد
در فکه بیشتر از همه جا دلم شکست روی شن ها دو زانویم را به زمین زدم به سجده افتادم تربتش را بوسیدم
با صدای اذان بلند گریه میکردم التماس میکردم که مرا از اینجا دور نکنید هنوز سیراب نشده ام بگذارید در کنار
لاله ها بمیرم ولی وقت رفتن بود و هیچ کاری نمیشد کرد اندکی از تربتش به یادگار برداشتم و
خیلی تند و سراسیمه به سوی اتوبوس برگشتیم و به چزابه رفتیم اینو تو پرانتز بگم کمی بخندید
اونجا وقت خوشی و ناخوشی دنبال سوژه بودم وقتی بر سر مزار شهدای چزابه فاتحه میخواندم
صدای جیغ زائرین را شنیدم و خودم را به محل رساندم ولی همه چیزتمام شده بود فقط یه مار
در حسینه بین خانم ها اومده بود واسه زیارت شهدا سربازها هم با شهامت اونو گرفتن ولی من نتونستم زود
خودمو برسونم بتونم از ماجرا براتون عکسی بندازم
چزابه را به مقصد گناوه ترک کردیم و دوباره دلتنگ و دلشکسته ام که چرا وقتی در یک قدمی
سوسنگرد بودیم ولی مرا به سوسنگرد جلالیه محل شهادت دایی بزرگوارم نبردند بی تابم و
نمیدانم کی میشود دوباره اعزام شوم
و اما ........
وقتی در هر کدوم از یادمان ها قدم می ذاشتم یه حس تازه تر بهم دست میداد یه حس عجیب خیلی
خوشحال بودم که شهدا منو بعد از 8 سال انتظار به این مهمانی قشنگ دعوت کرده بودند باورم
نمیشد تونسته باشم با جسارت دعوتشون رو قبول کرده باشم البته یه توی پرانتزی دیگه بگم
(دوست نازنینم زینب هم منو دعوت کرد) اما نمی دونم چقدر لایق این سفر معنوی بودم تا
هر وجب از تربت پاک اونجا رو قدم به قدم وجب کنم تربت اونجا خیلی خواستنیه یه مشت از خاک طلائیه
و فکه رو با خودم واسه وقت دلتنگی هام آوردم
آخه بوی شهدا میده بوی دایی شهیدمو میده بوی خاطرات به جا مونده شهدا رومیده امیدوارم تونسته باشم
لایق این دعوت بوده باشم اما صادقانه بگویم واسه من دانشجو خیلی افتخار بود و صادقانه تر اینکه
بخدا درک شهدا واسه من سخته در برابر اینهمه رشادت هیچ حرفی ندارم زبانم بنده و نمیتونم بیشتر از
این از احساسم بگم بغض گلومو گرفته آره شهدا ی عزیزم من با صبر و شهامت ایستاده ام اما چه کنم هنوز
شرمنده ام که نتونستم هنوز به خوبی شما رو درک کنم فقط میدونم اونجا یه جهان و یه بهشت زیبا بود
که منو غرق آرامش کرد همون آرامشی که همیشه آرزوی داشتنش را داشتم بوی تربت و قطره های
پاک خون شهدا با هر قدم گذاشتن به مشامم میرسد اونا ۸ سال جنگیدن و حالا ما فقط سه روز اومدیم جا
پاهای اونا رو وجب کنیم بخدا خیلی کم بود کاش مییشد بیشتر اونجا میومندیم و بیشتر شهدا رو احساس
میکردم تا میتونستم بیشتر ازاحساسم بگم کاش از اول راه کسالت نداشتم و میتونستم بیشتر با توان بیشتری
از یادمان های شهدا بهره ببرم
"والسلام سریرا دختر دریای حنوب "
دوستان التماس شهادت دارم
- ۹۲/۱۲/۲۵