ایل .... من و محمد کاظمی
شیهه ی اسب
ناله ی باروت
پژواک پروازپرندگان در کوهکش و دشت
و دختر ایل
عاشق مرد ِ اسب سوار
......................
سرو چمانش ایل
پدر تبعید شد
مادر تبعید شد
بخارا را
بخارا را
بخارا را
ایل من
............................
سیاه چادر
شیهه اسب در طرح گلیم
تفنگ در آغوش زن ایلیاتی ( عادل زاده )
................................
مستند بهمن بیگی دارد پخش می شود . اس مس می دهم به محمد کاظمی ( شاعر ) محمد شبکه دو الفبای معجزه گر . می گوید اتفاقا پسرم هوای چادر داشت اومدیم وسط حیاط چادر زدیم اما این فیلم رو دیدم . لذت ببر . فیلم غوغا بود . برای من که در روستا و مدارس چند پایه تدریس کرده بودم . اشک بود و شوق و دلتنگی . درود به بهمن بیگی بزرگ و ایل . اینطور بود که شعرهای بالا را برای کاظمی فرستادم و او هم چند تایی برای من
ایل من کجاست
پیرزنی در گردنه
.....................
کوچ پاییزی
چادری جامانده
...................
حرکت ایل
زنان رنگین پوش ( کاظمی )
.....................
چند شب پیش کاظمی اس مسی داد :
هر شب با عباس پیاده روی می کنیم کنار دریا می رویم شعر می خوانیم شعرهایمان را تصحیح می کنیم به دریا نگاه می کنیم به موج هایش به آرامشش .خسته که شدیم هر کس به خانه ی خود می رود کتاب شعری را باز می کند شاد می شود یا سرخورده پس از آن از خواب گریزی نیست اغلب هم از خواب می پریم و شعر می گوییم و برای هم می فرستیم تا کی شعر دست از سرمان بردارد و به خواب می رویم و به خواب رویم . اصولا من و عباس آدم های ناشادی هستیم شعر هم ما را شاد نمی کند ولی دست از سرمان برنمی دارد . من و عباس گاه گاهی چنان قهقهه می زنیم که اطرافیان ما فکر می کنند شادترین مردان زمینیم ولی ناشادی بومی ِ نهاد ناآرام ما شده است .
و من جواب دادم :
من معتقدم در هر برهه ای
کسی را با خودت می بری
کسی را می آوری
کسی در خاطرت
کسی در شعرهایت
بعد از مدتی از یاد می رود
یا می روی
و این خاصیت زمان است
هیچ چیز و هیچ کس هم این قاعده را تغییر نمی دهد
اما من و تو از دست زمان و قانون و حکم و هر چیز دیگری
گریخته ایم
سال 68 مبدا این دیوانگی بود
وقتی تو معلم شده بودی
و من پای پیاده می آمدم تا شعرهایت را ببینم
خب تو دیوانه شده بودی
و من هم حس متفاوت بالقوه ای داشتم
حالا حزن و اندوه و سرمستی ات
و غم ناگسستنی ات
پیاده از شهر دیّر بلند می شود
می آید در تنهایی من در عالی شهر می نشیند
و زل می زند به چشمانم
من حرف او را می فهمم
او هم حرف مرا
شعر می گویم
قهقهه می زند
بقچه اش را باز می کند
شعرهای محمد کاظمی را برایم آورده است
شعرهای من را در بقچه اش می گذارد
و می زند به راه
می آیم توی بالکن
هوار می کشم حالا می ماندی
همینطور که می رود
زیر لبی چیزی می گوید
باز هم هوار می کشم : الحق که دیوانه ای
قهقهه می زند و می رود
ساعت یک بعد نصفه شب است
اس ام اس محمد کاظمی می آید
می گویم تنهایی اش به شهر دیّر رسیده است . ( عادل زاده )
..................................................................................
تو یکبار تکرار می شوی
تشدید نداری
حتی در آینه هم
تکرار نمی شوی
............................................
از تنت
عصاره گرفتم
بهار
..................................
یک باغ
یک چراغ
یک بوسه بر لب بام
آغوشت
................................
شکوه لاله های بنفش
عطر تند لبانت
مست
.............................
باران طعم همه ی عطرها را شست
تنها عطری که از کشف گریخت
عطر سینه های تو
.................................
فقط یک بوسه
تا آب شدن
زمستان برف انگیز
...............................
یک لب تا آب شدن برف
کافیست لب تر کنی ( عادل زاده )
( این ها فقط یادداشت های روزانه ی من هستش و ربطی به اینکه حتما شعر باشند ندارند فقط یادداشت می کنم خوب هایش را می گیرم و بدهایش را کنار می گذارم برای چاپ کتابم که .... دارم روش کار می کنم که بهتر بشه و به صورت کاملی بیاد بیرون ) البته همه ی این کارها از سرقت در امان می مانند چرا که دوستان دوستان واقعی هستند و قابل احترام
تقدیم به دوستانم
و اگر محمد کاظمی این سطور را خواند خیلی مخلصیم آقا
- ۹۲/۱۰/۳۰