برسد به دست عموی بچگیم ...
" وبیان" به نقل از وبلاگ "سطر شبـــانه" نوشت :
میخام مث گذشته ها باهات حرف بزنم ؛ مث همون بچگیا که بهت میگفتم "عمو" ؛ بچه بودم چه میدونستم خوبه یا بد ؛ هر چند هر کی میشنید چنان چپ چپ نیگام میکرد که پشیمون میشدم ؛ ولی یادته از اون به بعد همیشه یواشکی صدات میکردم؟ یواشکی میگفتم "عمو" ؟ یادته بعدش یاد گرفتم برات نامه مینوشتم ... من میگفتم عمو ... و حس میکردم داری بهم لبخند میزنی ... و حتی گاهی دستتو رو سرم میکشیدی و نوازشم میکردی؟ ؛ اینا حس نبود که واقعیت بود مگه نه عمو ؟ ...

میخام مث گذشته ها باهات حرف بزنم ؛ مث همون بچگیا که بهت میگفتم "عمو" ؛ بچه بودم چه میدونستم خوبه یا بد ؛ هر چند هر کی میشنید چنان چپ چپ نیگام میکرد که پشیمون میشدم ؛ ولی یادته از اون به بعد همیشه یواشکی صدات میکردم؟ یواشکی میگفتم "عمو" ؟ یادته بعدش یاد گرفتم برات نامه مینوشتم ... من میگفتم عمو ... و حس میکردم داری بهم لبخند میزنی ... و حتی گاهی دستتو رو سرم میکشیدی و نوازشم میکردی؟ ؛ اینا حس نبود که واقعیت بود مگه نه عمو ؟ ...

برسد به دست عموی بچگیم ...
میخام مث گذشته ها باهات حرف بزنم ؛ مث همون بچگیا که بهت میگفتم
"عمو" ؛ بچه بودم چه میدونستم خوبه یا بد ؛ هر چند هر کی میشنید چنان چپ
چپ نیگام میکرد که پشیمون میشدم ؛ ولی یادته از اون به بعد همیشه یواشکی صدات
میکردم؟ یواشکی میگفتم "عمو" ؟ یادته بعدش یاد گرفتم برات نامه مینوشتم
... من میگفتم عمو ... و حس میکردم داری بهم لبخند میزنی ... و حتی گاهی دستتو رو
سرم میکشیدی و نوازشم میکردی؟ ؛ اینا حس نبود که واقعیت بود مگه نه عمو ؟ ... بزرگ
که شدم دیگه بهت نگفتم عمو ولی حس میکردم تو هم صبورانه به حرفام گوش میدی و سرتو
آروم آروم تکون میدی و آخرش دستامو میگیری و آرومم میکنی و بهم اطمینان میدی که
همه چی خوب میشه ؛ یادته اون سالی که بخاطر یه آرزو چقدر اومدم خونه ت؟ یادته هرشب
میومدم و با دل آروم برمیگشتم خونه و چقدرررررر خوب بودم و خوشحال؟ هنوزم که هنوزه
بعد اینهمه سال با اینکه اون آرزو خیلی ازش گذشته ولی هنوزم همه میگن بخاطر دعاهای
من بوده که تو دعامون رو مستجاب کردی ؛ چون بچه بودم و دلم پاااااااک ؛ حالا چی؟
تو مطمئناً بازم میتونی عموی من باشی ولی من دلم اونقدرا پاک نیست ؛ مگه نه ؟حالا
هر وقت باهات حرف میزنم حس میکنم خیلی خشک و جدی نشستی و با یه اخم کوچولو رو
صورتت به حرفام گوش میدی و آخرشم بدون لبخند و دست نوازشگری بهم میگی که تقصیر
خودم بوده ... شاید چون دیگه بچه نیستم لوسم نمیکنی ... آره؟ ؛ یادته اون روز چقدر
خوشحال شدم که خانم میم و آقای الف از اسمم تعریف کردن؟ یادته چقدر میگفتن
خوشبحالت که تو آسمونایی و نزدیک خدا؟ چقدر اون زمان دلم میخواست بگم اون عموی
بچگیم بوده ولی ترسیدم بازم چپ چپ نگام کنن و تو بخندی ؛ دلم برات تنگ شده خدا ؛
خیلی خیلی دلم برات تنگ شده ؛ خیلی وقته نامه هایی که مینویسم آخرش می نویسم
"برسد به دست آقای خدا" ؛ اینا نشون میده من با تو غریبه شدم؟ ؛ ولم
کردی به حال خودم که عاقل شم؟ که تنبیه شم؟ خب شدم دیگه ؛ از همین امروز قول دادم
عاقل باشم ؛ نمیگم بازم عموی من باش ؛ چون هنوزم نمیدونم صدا زدن تو با این کلمه
درسته یا نه ؛ ولی خب خدای من که هستی ؛ تو همون خدایی هستی که همیشه وقتی گرفتار
بودم به دادم رسیدی فقط یه بار گفتم "خدا کمکم کن" تو اومدی و کمکم کردی
؛ پس هنوزم کنارم باش ؛ و از امشب منتظرم باش که بازم بیام خونت ؛ دلم برات تنگ
شده آقای خدا ...
برسد به دست آقای خدا ...
- ۹۲/۰۹/۲۶