وبیان | webyan.ir

خانه مجازی وبلاگ نویسان استان بوشهر

وبیان | webyan.ir

خانه مجازی وبلاگ نویسان استان بوشهر

وبیان | webyan.ir

به دلیل به روز بودن وبیان از دیگر صفحه هات دیدن نمایید.

آخرین نظرات

برسد به دست عموی بچگیم ...

| سه شنبه, ۲۶ آذر ۱۳۹۲، ۱۰:۰۰ ق.ظ

" وبیان" به نقل از وبلاگ "سطر شبـــانه" نوشت :


میخام مث گذشته ها باهات حرف بزنم ؛ مث همون بچگیا که بهت میگفتم "عمو" ؛ بچه بودم چه میدونستم خوبه یا بد ؛ هر چند هر کی میشنید چنان چپ چپ نیگام میکرد که پشیمون میشدم ؛ ولی یادته از اون به بعد همیشه یواشکی صدات میکردم؟ یواشکی میگفتم "عمو" ؟ یادته بعدش یاد گرفتم برات نامه مینوشتم ... من میگفتم عمو ... و حس میکردم داری بهم لبخند میزنی ... و حتی گاهی دستتو رو سرم میکشیدی و نوازشم میکردی؟ ؛ اینا حس نبود که واقعیت بود مگه نه عمو ؟ ...



میخام مث گذشته ها باهات حرف بزنم ؛ مث همون بچگیا که بهت میگفتم "عمو" ؛ بچه بودم چه میدونستم خوبه یا بد ؛ هر چند هر کی میشنید چنان چپ چپ نیگام میکرد که پشیمون میشدم ؛ ولی یادته از اون به بعد همیشه یواشکی صدات میکردم؟ یواشکی میگفتم "عمو" ؟ یادته بعدش یاد گرفتم برات نامه مینوشتم ... من میگفتم عمو ... و حس میکردم داری بهم لبخند میزنی ... و حتی گاهی دستتو رو سرم میکشیدی و نوازشم میکردی؟ ؛ اینا حس نبود که واقعیت بود مگه نه عمو ؟ ...

برسد به دست عموی بچگیم ...
میخام مث گذشته ها باهات حرف بزنم ؛ مث همون بچگیا که بهت میگفتم "عمو" ؛ بچه بودم چه میدونستم خوبه یا بد ؛ هر چند هر کی میشنید چنان چپ چپ نیگام میکرد که پشیمون میشدم ؛ ولی یادته از اون به بعد همیشه یواشکی صدات میکردم؟ یواشکی میگفتم "عمو" ؟ یادته بعدش یاد گرفتم برات نامه مینوشتم ... من میگفتم عمو ... و حس میکردم داری بهم لبخند میزنی ... و حتی گاهی دستتو رو سرم میکشیدی و نوازشم میکردی؟ ؛ اینا حس نبود که واقعیت بود مگه نه عمو ؟ ... بزرگ که شدم دیگه بهت نگفتم عمو ولی حس میکردم تو هم صبورانه به حرفام گوش میدی و سرتو آروم آروم تکون میدی و آخرش دستامو میگیری و آرومم میکنی و بهم اطمینان میدی که همه چی خوب میشه ؛ یادته اون سالی که بخاطر یه آرزو چقدر اومدم خونه ت؟ یادته هرشب میومدم و با دل آروم برمیگشتم خونه و چقدرررررر خوب بودم و خوشحال؟ هنوزم که هنوزه بعد اینهمه سال با اینکه اون آرزو خیلی ازش گذشته ولی هنوزم همه میگن بخاطر دعاهای من بوده که تو دعامون رو مستجاب کردی ؛ چون بچه بودم و دلم پاااااااک ؛ حالا چی؟ تو مطمئناً بازم میتونی عموی من باشی ولی من دلم اونقدرا پاک نیست ؛ مگه نه ؟حالا هر وقت باهات حرف میزنم حس میکنم خیلی خشک و جدی نشستی و با یه اخم کوچولو رو صورتت به حرفام گوش میدی و آخرشم بدون لبخند و دست نوازشگری بهم میگی که تقصیر خودم بوده ... شاید چون دیگه بچه نیستم لوسم نمیکنی ... آره؟ ؛ یادته اون روز چقدر خوشحال شدم که خانم میم و آقای الف از اسمم تعریف کردن؟ یادته چقدر میگفتن خوشبحالت که تو آسمونایی و نزدیک خدا؟ چقدر اون زمان دلم میخواست بگم اون عموی بچگیم بوده ولی ترسیدم بازم چپ چپ نگام کنن و تو بخندی ؛ دلم برات تنگ شده خدا ؛ خیلی خیلی دلم برات تنگ شده ؛ خیلی وقته نامه هایی که مینویسم آخرش می نویسم "برسد به دست آقای خدا" ؛ اینا نشون میده من با تو غریبه شدم؟ ؛ ولم کردی به حال خودم که عاقل شم؟ که تنبیه شم؟ خب شدم دیگه ؛ از همین امروز قول دادم عاقل باشم ؛ نمیگم بازم عموی من باش ؛ چون هنوزم نمیدونم صدا زدن تو با این کلمه درسته یا نه ؛ ولی خب خدای من که هستی ؛ تو همون خدایی هستی که همیشه وقتی گرفتار بودم به دادم رسیدی فقط یه بار گفتم "خدا کمکم کن" تو اومدی و کمکم کردی ؛ پس هنوزم کنارم باش ؛ و از امشب منتظرم باش که بازم بیام خونت ؛ دلم برات تنگ شده آقای خدا ...

برسد به دست آقای خدا ...


  • ۹۲/۰۹/۲۶

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">